تبليغاتX
زندگی دوباره
اینجایی...

دارم می بینمت...

همین جایی...

تو هم منو می بینی؟؟؟

دلم می خواست صدات می زدم...

اما قولمون رو یادم نرفته...

منتظر بمونم تا خودت بگی...

اما دیگه داره تموم می شه...

دارم می رم...

درست هفت روز دیگه...

می رم جایی که دیگه هیچ کس...

دوستت دارم...

هرجا که باشم...

خدا...

فقط خود خدا...

نگهدارت...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:34  توسط آرمین | 

سال اول...

ماه اول...

روز هشتم...

شب، روز...

من، خدا...

خدا...

هنوز باورهامون پرند از سستی...

باور من به اون...

باور اون به من...

باور تو به من...

اما من...

***

رفتم بیرون...

هنوز هم خودم نبودم که می رفتم...

گویی یکی من رو می برد...

دوباره خاک...

گشتم به دنبال آب، فکر می کردم بهش نیاز دارم...

رسیدم به جایی که آب جمع شده بود...

گویی کسی اونجا اشک ریخته بود...

خم شدم به سمت آب...

زانو زدم و نشستم...

عطش...

حس غریبی بود...

می خواستم از اون آب بردارم...

اما می ترسیدم...

می ترسیدم آب به روی خاک بریزه و باز گلی و انسانی و گناهی و آتش و باد...

چهره ی خودم رو تو آب می دیدم و این بیشتر از هر چیزی نگرانم می کرد...

به یاد همراهم افتادم...

به یاد...

یهو سنگینی یه دست رو روی شونه هام احساس کردم...

صدای گرمی گفت: مگه دنبال دوستت نمی گردی؟؟؟

رو کردم به صاحب صدا...

شبیه به انسانها بود...

انسان بود...

با ریش و موهای بلند و سفید...

چند لحظه ای نگاهش کردم و بعد پرسیدم: دوست؟؟؟

چه کلمه ی قشنگی...

دوست...

انگار می دونست معنی این کلمه رو نمی دونم، ادامه داد:

همونی که برات اشک ریخت، همونی که بی صدا می بینیش، همونی که ...

اشک؟؟؟

گل؟؟؟

آره...

دوست...

باید به این کلمه فکر کرد...

***

سال اول...

ماه اول...

روز هشتم...

دارم به یه کلمه فکر می کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:56  توسط آرمین | 

سال اول...

ماه اول...

روز هفتم...

شب، روز...

هفته ی اول تموم شد...

حال دیگه ای دارم...

نمی تونم فکر کنم...

نمی تونم...

چیزی واسه بین ستاره ها ندارم...

***

...

***

 

سال اول...

ماه اول...

 روز هفتم...

شب، روز...

هفته ی قبل که به این هفته فکر می کردم...

قرار بود این هفته...

(از این طرز نوشتن خودم متنفرم، کاش بین ستاره ها چیزی بود...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 22:53  توسط آرمین | 

سال اول...

ماه اول...

روز ششم...

شب، روز...

امروز، من، خیابون...

نمی دونم، شاید امروز روز سکوت باشه، روزی که باید جلوی خودم رو بگیرم و حرفی نزنم...

امروز غروب تو یکی از میدون های پر زرق و برق شهر صحنه ای دیدم که نمی دونم چطوری توصیفش کنم...

یه ماشین بزرگ سفید...

یه مرد میانسال که گویی تو این سالهای زندگیش همه ی اون چه رو که بهش می گیم انسانیت باخته بود...

یه پسر بچه ی فقیر که لقمه ها نون از گدایی می کنه تا بتونه یه تیکش رو خودش بخوره...

مرد دست پسر بچه رو گرفته بود و به جرم فقر می خواست ببردش...

چنان محکم دستش رو کشید که با صورت خورد به سپر عقب ماشین...

هدفون رو از گوشم در آوردم...

چشم دوختم تو چشمای پسر بچه...

گفت: مامان، کمک...

اشکش در اومد...

نگاهی به پسری کرد که گویی برادرش بود...

بزرگتر بود...

فرار می کرد و گریه می کرد...

بقیه می دویدن و به این ور و اون ور پرت می شدن یا می خوردن به ماشین ها...

سکوت کردم...

سکوت...

نگاهی به آسمون کردم و رفتم...

به این فکر می کردم که چه سرنوشتی در انتظار اون بچه هاست که...

فکر کنم بیست قدم رفته بودم که بچه هایی رو دیدم که دست تو دست مادراشون داشتن می رفتن به سمت جشنی که سازمان انتقال خون تو حاشیه ی خیابون برگزار کرده بود و دو تا پسر جوون با ماسک هایی که نشون از بی خبری داشت از انسانیت و خدا و ... حرف می زدن...

صدای جیغ بچه های فقیر تو صدای شور و شوق بچه های شهر گم شد...

مثل من که می رفتم تا گم شم...

قبل از دیدن این صحنه ها با دیدن مردمی که تنها نبودن و تنهایی خودم رو به آسمون کرده بودم و از خدا خواسته بودم ...

اما همون بهتر که نبودی...

نبودی تا ببینی...

...

سال اول...

ماه اول...

روز ششم...

سکوت...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:53  توسط آرمین | 

سال اول...

ماه اول...

روز پنجم...

شب، روز...

شب سکوت بود و روز صدا...

اما غروب...

باد، غربت تلخ غروب رو به این کلان شهر کثیف آورده بود...

باد...

کاش مرا با خود می برد...

 

***

 

چشم دوخته بودم تو چشمای خدا...

منتظر بودم حرفی بزنه...

اما سکوت کرده بود...

فقط سکوت...

نگاهم می کرد...

فکر می کردم از سوالم ناراحت شده...

اما تو عمق نگاهش لبخندی بود...

نگاهش ...

صدای قهقهه ای رو از دور شنیدم...

صدا آروم آروم بلندتر شد و همه جا رو گرفت...

یهو یکی از نگهبانها شروع کرد به شیپور زدن...

خدا نگاهش رو از من برگردوند و رفت...

فقط قبل از رفتنش صدا زد: باد...

 

چهارمین چیز:

باد

 

صدای غرشی اومد و گرد و خاک عجیبی بلند شد...

به سمتی پرت شدم و ...

فکر کنم چند دقیقه ای چیزی نمی فهمیدم...

اصلا چیزی یادم نیست...

خواب بودم؟؟؟

بیهوش بودم؟؟؟

یا...

نه...

نمرده بودم...

آخه من یه مرده بودم و مرده ها نمی میرن...

...

چشمامو که باز کردم اونجا نبودم...

خدا نبود...

خاک نبود...

آب نبود...

آتش هم نبود...

تنها یودم...

تویه یه اتاق از جنس سنگ...

مثل یه زندان بود...

اما درش باز بود...

...

درش باز بود...

اما نمی تونستم برم بیرون...

شاید هم نمی خواستم برم بیرون...

شروع کردم به مرور کردن اونچه که گذشته بود...

خدا، دست، انسان، خاک، اشک، آب، اشک، گل، آتش، گناه، گناهکار، من، سوال، باد، همراهم...

وای...

واای...

اون کجاست؟؟؟

اون که مثل خدا و خاک و آب و آتش و باد غریبه نبود...

اون چرا اینجا نیست؟؟؟

بلند شدم و رفتم به سمت در...

نای رفتن نداشتم...

اما چیزی درونم بود که من رو می برد...

اون اشک...

اون گل...

نگاهی که بی نیاز از صدا می دیدمش...

اون کجاست؟؟؟

گناهش چی بود؟؟؟

چرا خدا باد رو صدا زد؟؟؟

باد؟؟؟

...

به در رسیدم...

راه باز بود و من...

چشمهامو بستم و پای اولم رو از در بیرون گذاشتم...

پای دوم...

...

 

***

 

سال اول...

ماه اول...

روز پنجم...

شب، روز...

دلم گرفته از این شب ها و روزها...

کاش باد...

کاش اینبار تو رو با خودش بیاره...

کاش...

شب، روز...

تکرار...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:29  توسط آرمین | 

سال اول...

ماه اول...

روز چهارم...

شب، روز...

شب کابوس روز رو می دید و روز خاطره ی تلخ شب رو به دیده داشت...

 

***

 

چشمام اون اشک کوچیک و شفاف رو دنبال کرد تا به زمین رسید...

به خاک...

دونه های خاک اشک رو بلعیدن و ...

جشمام خیره مونده بود...

از تو دل خاک نوری دیدم...

رنگی...

سبز...

بالا اومد...

مات و مبهوت بودم که باز شد و سایه ی کوچیکش رو به بزرگی دلش گستروند...

قشنگ بود...

به قشنگیه همون قطره اشک...

سرخ بود...

سبز بود...

پاک بود...

محو زیباییش بودم که باز همه چیز تغییر کرد...

همه جا رو غبار سفیدی گرفت...

ترسیده بودم...

نگران اون موجود سرخ و سبز بودم...

دستم رو بردم سمتش تا حفظش کنم اما...

یهو سوخت...

آتیش گرفت...

دستم رو کنار کشیدم و دیدم که چطور آتیش بزرگ شد...

نگهبانا حمله ور شدن به سمتم و من رو به گوشه ای پرت کردن و...

یکی با یه سطل آب و یکی با مشتی از خاک آتیش رو خاموش کردند...

نمی فهمیدم...

رو به اون نگهبانی کردم که من رو گرفته بود...

گفتم: چی شد؟؟؟ اون آتیش چی بود؟؟؟ چرا اون موجود سوخت؟؟؟

نگهبان نگاهی به من کرد و سکوت کرد...

یاد خدا افتادم...

همونی کی می گفتن جواب همه ی سوال ها رو می دونه...

رو به خدا کردم و سوالم رو تکرار کردم...

 

سومین چیز:

آتش

 

خدا گفت: اون موجود گلی بود به زیبایی آن اشک و آن اشک آبروی ریخته ی یک گناهکار، پس همه ثمره ی گناهی بودند و آتش پاک کننده ی گناه...

...

...

گل...

اشک...

گناه...

آتش...

افکارم آشفته شده بود...

چطور ممکنه؟؟؟

چطور اشکی که می تونه لحظه ی زیبای تولد رو به تصویر بکشه ممکنه ثمره ی یک گناه باشه؟؟؟

چطور اون گل زیبا تصویر یک گناهه؟؟؟

چرا باید گلی که جز زیبایی هیچ چیز نداشت می سوخت؟؟؟

رو به خدا کردم...

انگار افکار من رو خونده بود...

گفت: اشکی که افتاد از شرم آتش درونش بود، گلی که رویید ظاهر فریبنده ی گناهش بود، پس چون او را ما خلق کرده ایم فرمان دادیم آتش درونش، خود، گناهش را پاک کند؛ اما چون گناه بزرگ بود، باید آتش را خودمان خاموش می کردیم،بیش از آن که همه را بسوزاند...

تو چشمام نگاه کرد و خواست که ادامه بده...

یهو پرسیدم:

اگر آتش پاک کننده ی گناه باشه و آب و خاک، آتش را خاموش می کنه، پس چراقراره جسمی از خاک و آب (گل) داشته باشیم؟؟؟ تا آتش درونمون خاموش بشه یا آتش افتاده بر اشکمون؟؟؟

سکوت کرد...

جوابی نداد...

نمی دونم جوابی نداشت یا ...

شاید نمی خواست جوابش رو بدونم...

اما چرا؟؟؟

 

***

 

سال اول...

ماه اول...

روز چهارم...

شب، روز...

شب و کابوس...

اما حالا، دنیایی از سوالات...

دنیایی از...

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:54  توسط آرمین | 

سال اول...

ماه اول...

روز سوم...

شب، روز...

شاید دیروز هیچ شانسی تو شب نداشت...

کاشکی های شب در روز ناامید شدند...

 

***

 

باورم نمی شد...

تا اون روز هر موجود جنبنده ای که دیده بودم قوی هیکل و بزرگ و گهگاه ترسناک بود...

البته جز همراهم که فقط وقتی حرف بزنه می بینمش...

اما...!!!

دست بزرگ کنار رفت و موجودی کوچیک اما پر از نور نمایان شد...

سفید بود، سرخ بود...

دو بال داشت...

پرسیدم: این همونیه که بهش می گن فرشته؟؟؟

راهنمای گنده و سیاهمون گفت: چرا فکر کردی فرشته اینه؟؟؟

گفتم: آخه خیلی قشنگه...

یهو چهره ی همراهم رو دیدم که به من خیره شده بود، حرف نمی زد اما من داشتم می دیدمش...

تعجب کردم...

یهو راهنما زد رو شونه ی راستمو و گفت: اون فرشته نیست، بهش می گن انسان...

گفتم: چی؟؟؟

گفت: می گم اون فرشته نیست، انسانه...

بعد یه کارت شناسایی از تو جیبش در آورد که روش نوشته شده بود: فرشته...

...

...

...

هنوز داشت من رو نگاه می کرد...

حرف نمی زد، اما می دیدمش...

یواش بهش گفتم: چیه؟؟؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟؟؟ اصلا بگو ببینم چه جوریه که حرف نمی زنی ولی من دارم میبینمت؟؟؟

گفت: قشنگ یعنی چی؟؟؟

...

...

...

ازنگهبان پرسیدم: اون دست چی بود؟؟؟

گفت: اون خدا بود...

خدا...

خدا...

خدا...

پرسیدم: اون اشک...؟؟؟

گفت: آب...

 

دومین چیز:

آب

می گن آب باعث روشنیه...

می گن آب...

پس چرا من همیشه فکر می کردم وقتی دل کسی تاریک می شه ونوری نمی بینه اشک می ریزه؟؟؟

اصلا چرا باید اشکی ریخته شه تا خاکی گل بشه و اون گل ... ؟؟؟

آروم آروم داشت صدای بقیه هم به گوشم می رسید...

یکی از دور فریاد زد: آب را گل نکنیم...

نگهبانها ریختن سرش و دهنش رو گرفتن تا دیگه حرفی نزنه و بردنش...

همراهم بهم گفت: یعنی دیگه من اشک نریزم؟؟؟

این رو که گفت دوباره اشکش جاری شد...

اما این اشک هیچ خاکی رو گل نکرد...

نگاهمون به اشک بود که یهو همه چیز تغییر کرد...

صدای عجیبی شنیدیم...

یکی به سمتمون می اومد...

نگهبان ها سرهاشون رو پایین انداختن و دست به سینه ایستادن...

خودش بود...

خود خودش...

خدا...

اومد جلو...

نگاهی به من کرد...

نگاهی به او...

بعد نگاهی به اشک...

رو به من کرد و گفت: شاید این اشک روزی خاکی رو گل کنه...

اشک رو برداشت و به دست من داد...

همراهم گفت: اشک من بود، چرا دادیش به اون...؟؟؟

خدا گفت: تو برای چی اشک ریختی؟؟؟

همراهم سکوت کرد...

سرش رو پایین انداخت و دوباره اشک...

اما اینبار که اشک از چشماش جاری شد و به روی زمین افتاد...

!!!

 

***

سال اول...

ماه اول...

روز سوم...

امروز به شب امیدوارست...

کنار آتشی افروخته از ظهر می نشیند و ستاره های شب را...

شاید امشب...

شاید تو...

اما من...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:5  توسط آرمین | 

سال اول...

ماه اول...

روز دوم...

شب، روز...

امروز، روزسپید، روز تو، روز...

روزت مبارک...

 

***

 

چند نفر دیگه هم هستند...

اونایی که انتخاب شدن تا بتونن انتخاب کنن...

قراره همه رو ببینم...

ماها رو می برن این ور و اون ور و چیزایی رو بهمون نشون می دن...

انگار می خوان رو تصمیممون اثر بزارن، یا شایدم می خوان تصمیم درست رو بگیریم...

ماها یه بار شایدم چند بار پیش از این زنده بودیم...

اما الان...

خیلی عجیبه، ولی چیزی یادمون نمیاد...

ولی انتخاب شدیم تا انتخاب کنیم...

گمان نمی کنم دفعات قبلی چنین فرصتی را داشتم وگرنه شاید...

 

اولین چیز:

خاک

 

اومدیم تا خاک رو بشناسیم...

می گن قراره روش زندگی کنیم و مهم تر این که قراره جسمی از همین خاک بهمون بدن...

سوال اولی که تو ذهنم ایجاد شد این بود که چرا باید با جسمی از خاک روی خاک زندگی کرد؟؟؟

اگه فرو بریزم چی؟؟؟

اگه آسیب ببینم چی؟؟؟

یعنی با سطحی که زیر پامه یکی می شم؟؟؟

و بد تر این که اگه با سطح زیر پام یکی بشم یعنی با خیلی های دیگه یکی شدم...

پس "خود" چی؟؟؟

یعنی با یه بار فرو ریختن دیگه خودم نخواهم بود؟؟؟

...

همه ی اینا تو سکوت محض از ذهنم می گذشت که یهو صدایی شنیدم...

یکی گفت: این خاک که سسته، چی قراره ذرات ما رو به هم نزدیک و محکم نگه داره؟؟؟

برگشتم و نگاهش کردم...

خیره شد بهم...

گفتم: هیچ چی...

اون اولین نفری بود که دیدمش...

گویا باید حرف می زدیم تا همدیگه رو ببینیم...

گویا صدا یعنی وجود...

...

کسی جوابمون رو نداد...

ازمون صبر خواستن...

صبر!!!؟؟؟

...

...

دری باز شد...

نوری...

دستی...

دست مشتی خاک برداشت و بهش خیره شد...

با چشمی که نمی دیدمش...

چیزی به خاک گفت...

اشکی ریخت...

خاک گل شد...

برگشتم به عقب و با صدای بلند گفتم: دیدیش...

تا اینو گفتم دوباره اون فرد رو دیدم...

گفت: آره...

دیدم اونم داره اشک می ریزه...

دوباره چرخیدم رو به دست...

دیدم...

...

!!!

 

***

 

روزدوم...

شب، روز...

روز تو...

این صبر...

شاید شب...

کاش من...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:22  توسط آرمین | 

 

سال اول...

ماه اول...

روز اول...

شب، روز...

شب و صبح و ظهر، همه ی آدما شبیه بودن به آینده ی تو (با لباس های سفید)، اما تو بینشون نبودی، شایدم...

عصر، غروب، تنهایی و سکوت. با هر نفسی صدای خس خسی به گوشم می رسید که یادگار شب و صبح بود...

شب، به یاد قرار، به یاد تو، هنوز صدای خس خس رو می شنوم، هنوزم با هر نفسی دردی ...

تا روز بعد...

***

روز اول...

همین دیشب بود که نیمه های شب صدایی شنیدیم...

درب همیشه بسته ی سلول مرده ها باز شد و صدایی اسم من رو صدا زد...

دل تو دلم نبود که چی می خواد بگه...

یه برگه داد دستم که روش نوشته شده بود...

 

به نام خودمان

همه می میرند و همه زنده می شوند، برخی می میرند تا زنده شوند و برخی زنده می شوند تا بمیرند...

شما مردید، حال به اراده ای امکان آن را دارید تا زنده شوید...

زمان شروع می شود...

و با پایان آن شما زنده خواهید بود...

امضا، اونی که بهش می گین خدا...

 

 

زمان...

نمی دونم چقدر خواهد بود...

باید صبر کرد...

باید دید...

باید انتخاب کرد مرده باقی ماندن یا زنده شدن رو...

اما...

چه دارید در دنیای خویش؟؟؟

 

***

روز اول...

شب، روز...

کاش روز دوم زودتر بیاید...

کاش تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:42  توسط آرمین |